خاطره

راز آن دسته گل

کرامتی از شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی

راز آن دسته گل

سید مجتبی پس از شهادت در مراسم عقد چه کسی شرکت کرد؟

 

یکی از دوستان نقل می­کرد که یک شب، خواب سیدمجتبی را دیدم. خیلی خوشحال و خندان بود و یک دسته گل هم توی دستش بود. جلو رفتم و گفتم: «سلام آسیدمجتبی! چه خبرا؟! خیره! دسته گل دستت گرفتی و خوشحالی! انگار یه خبرایی هست!» سیدمجتبی با خوشحالی جواب داد: «آره خبریه! جشن عقد آقا مرتضاست!» این را گفت و من از خواب بیدار شدم.

بلافاصله با مرتضی تماس گرفتم و گفتم: «مبارکا باشه! دیگه چراغ خاموش! با مام بله؟!» بیچاره مرتضی بی­خبر از همه جا گفت: «چیه؟! چه خبرته این اول صبحی؟!» گفتم: «راستشو بگو! خواستگاری رفتی یا عقد کردی یا یه چیزی توی این مایه­ها؟!» گفت: «کسی چیزی بهت گفته؟! چیزی شنیدی؟!» گفتم: «آره! یه نفر خبرشو بهم داد که تو هم میشناسیش!» گفت: «وجداناً کی بهت گفت؟» گفتم: «دیدی حقیقت داره! پس عقد کردی!» گفت: «نه! عقد نکردم؛ اما یه خبرایی بوده! بگو ببینم کی به تو خبر داد؟» گفتم: «سیدمجتبی!» گفت: «کدوم سیدمجتبی؟» گفتم: «سیدمجتبی ابوالقاسمی!»

با شنیدن اسم سیدمجتبی زد زیر گریه. هق هق گریه­هایش را از این سوی خط به وضوح می­شنیدم. گفتم: «مرتضی! جریان چیه! چرا داری گریه می­کنی!» چند دقیقه­ای گذشت تا بتواند آرام شود و با بغض بریده بریده قصه­اش را تعریف کند. گفت: «چند شب پیش رفتم خواستگاری یه دختر خانم سیده. به همین دلیل به سیدمجتبی متوسل شدم و بهش گفتم آسیدمجتبی! این دختر خانم سیده است و از نسل و تبار سادات! شما هم خودت سید هستی! نمی­دونم ازدواج من با یه دختر خانم سیده کار درستی هست یا نه؟! به سیدمجتبی گفتم اول امیدم به خداست و بعدش به کمک شما! تو رو جان جدت تو این انتخاب بهم کمک کن!»

این حرف­های مرتضی، داشت از این طرف گوشی اشک مرا هم درمی­آورد و زمانی هر دو با هم گریستیم که من مشخصات دسته گلی را که توی خواب دیده بودم، برای مرتضی شرح دادم و مرتضی گفت که دقیقاً دسته گلی با همان مشخصات برای خواستگاری خریده است. حالا مدتی از عقد مرتضی گذشته است. ازدواجی که تأییدش را سیدمجتبی از آسمان برای مرتضی فرستاده بود.

 

راوی: محمدباقر امین راد(دوست)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا