خاطره

فرجه امتحانات مسجد را کلاس تقویتی و رفع اشکال می‌کرد

دو خاطره از شهید سید مجتبی ابوالقاسمی پیرامون اهمیت به درس و علم در میان بسیجیان

سید مجتبی می­‌گفت: «باید بچه‌­های مسجد و بسیج، در مدرسه و دانشگاه جزء بهترین­‌ها باشند!» چه علمی و چه اخلاقی!

عمیقا اعتقاد داشت بچه­‌های مسجد، باید برای سایر دانش‌­آموزان و دانشجویان الگو باشند.

دو خاطره زیر به خوبی نشان می‌دهند شهید مدافع حرم، سید مجتبی ابوالقاسمی چقدر به درس و کلاس و تحصیل دانش‌آموزان و دانشجویان بسیجی اهمیت می‌داد:

خاطره اول: آقا معلم

امتحانات پایان ترم شروع شده بود و اسم امتحان هم که با خودش صدجور استرس و نگرانی به همراه دارد.

برای امتحان کمی مشکل داشتم و از برخی مسئله­‌ها سر در نمی­‌آوردم.

سید آمد و گفت: «چه خبر از امتحانات؟»

عادتش بود که در فرجه‌­ی امتحانات اوضاع و احوال درس‌­مان را بپرسد.

گفتم: «بعضی جاها رو بلد نیستم!»

گفت: «برو جزوه‌­ات رو بیار خودم بهت درس بدم!»

خندیدم و گفتم: «مگه تو بلدی آخه؟»

با خنده گفت: «من همه چی بلدم!»

جزوه‌­ام را آوردم و دادم به سیدمجتبی!

شروع کرد با شوخی و خنده درس دادن و مسئله حل کردن.

خداییش روحیه‌­ام با رفتار سید کاملاً عوض شد و هرچه استرس داشتم از بین رفت.

فرجه­‌ی امتحانات که می­‌شد، سید خودش سراغ بچه­‌ها می­رفت و می­‌کشاندشان مسجد و کلاس­های تقویتی و رفع اشکال برگزار می­‌کرد.

بعد از کلاس چنان روحیه‌­ای می­‌گرفتیم که انگار نه انگار امتحان داریم.

اگر هم در مسجد پیدایمان نمی­‌شد، تماس می­‌گرفت و یکی­ یکی، پیگیر وضعیت درس و امتحانات و نمراتمان می‌­شد.

خاطره دوم: ۲۴ ساعت

یکی از بچه­‌های مسجد در درس عربی نمره­‌ی قبولی نگرفته بود.

سید با ناراحتی از من پرسید: «تو می­‌دونی فلانی تو درس عربی قبول نشده؟!»

گفتم: «آره!»

بیشتر چهره‌­اش توی هم رفت و گفت: «پس تو نمی‌­دونستی که این بنده خدا تو درس عربی ضعیفه؟! سراغی ازش نگرفته بودی؟! چرا تو نباید از وضعیت درسی­‌اش خبر داشته باشی؟! تو که خودت تو عربی استادی، چرا نباید سراغش بری و کمکش کنی؟! چرا براش کلاس تقویتی نذاشتی؟!»

خیلی ناراحت شده بود روی این موضوع.

گفتم: «بابا این خودش درسش رو می­‌خونه! مشکلی نداشته!»

سید در حالی که سعی می­‌کرد ناراحتی­‌اش، تُن صدایش را تغییر ندهد؛ گفت: «محمد! برادرم! نَقل این حرفا نیست! تو باید هر ۲۴ ساعت سراغ بچه­‌ها رو بگیری و ببینی اوضاع‌شون چطوریه! تو باید سراغش می‌­رفتی و وقتی می‌­فهمیدی که امتحان داره، بهش می­‌گفتی بیا کمکت کنم! بیا اگه سؤالی داری ازم بپرس! تو باید اینطوری هوای بچه­‌ها رو داشته باشی! نباید بیشتر از ۲۴ ساعت ازشون بی­‌خبر باشی! ما همه­‌مون در قبال این بچه­‌ها مسئولیم!»

چنین احساس مسئولیتی در قبال نیروهای جلسات قرآن و بسیج را در هیچ کس سراغ نداشته و ندارم.

سید روی این بازه­‌ی زمانی ۲۴ ساعت خیلی تأکید داشت و همیشه به مسئولین جلسات و فرماندهان پایگاه­‌ها و نیروهای کادرشان می­‌گفت که هر ۲۴ ساعت، باید سراغ نیروهایشان را بگیرند و اگر خدای نکرده مشکلی دارند، به هر نحو ممکن، به‌شان کمک کنند.

راوی خاطره اول: حسین بصیری (عضو جلسه قرآن)

راوی خاطره دوم: محمد موسی زاده (دوست شهید)

منبع خاطره‌ها: کتاب «سید زنده است»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا