
خواهری آمد کنار مزار سید مجتبی و شروع کرد برایم به درد دل کردن.
میگفت اهل خرمآباد است و دو برادرش را از دست داده است و عصرهای پنجشنبه به یاد برادرهایش میآید شهیدآباد و مزار شهدای گمنام را زیارت میکند تا دلش اندکی آرامش پیدا کند.
خیلی دلشکسته بود. انگار سنگ صبوری پیدا کرده باشد، کمکم سفرهی دلش را بیشتر و بیشتر برایم باز کرد.
میگفت یک پسر دارد و همان یک پسر هم ناراحتی روحی پیدا کرده و دچار افسردگی شده است.
میگفت پسرش تحت نظر پزشک است، اما پیشرفت خاصی در بهبودیاش حاصل نمیشود. به هر دری هم زده است، جواب درست و حسابی نگرفته است.
حالا من مانده بودم که چرا دارد این مسائل را برای من میگوید.
با خودم گفتم شاید در این شهر غریب است و کسی برای درددل کردن ندارد، اما وقتی داستان اندکی جلوتر رفت، ماجرا تغییر کرد و با شنیدن نام سیدمجتبی از زبان او، قصه رنگ و بوی دیگری به خود گرفت.
اینجا بود که تازه فهمیدم آنچه را که تا کنون روایت کرده است، مقدمهای است بر داستان اصلی ماجرایی که اینگونه برایم روایت کرد:
یک بار که پسرم را با خودم آوردم شهیدآباد، زمانی که برای زیارت سیدمجتبی کنار مزارش ایستادم، وقتی چشم پسرم به عکس سیدمجتبی افتاد، یک لحظه خُشکش زد.
مات عکس ایستاده بود و تکان نمیخورد. من احساس کردم که یک حالت شوک به او دست داده است.
عین یک چوب خشک مانده بود و با چشمانی که پلک هم نمیزد به عکس روی سنگ مزار شهید خیره شده بود.
کمی هول برم داشت. ترسیدم. گفتم نکند اتفاقی برایش افتاده است، اما در کمال ناباوری دیدم که نشست کنار مزار سید و خم شد و شروع کرد به بوسیدن عکس روی سنگ مزار.
گریهام گرفته بود. بُهت زده فقط نگاهش میکردم. چند باری عکس را بوسید و بعد دوباره چشم توی چشمهای سید نگاه میکرد. دستش را گرفتم و او را از روی مزار سید بلند کردم و با هم رفتیم خانه.
تا شب داشتم به واکنش پسرم با دیدن عکس شهید مدافع حرم فکر میکردم.
نمیدانم چه اتفاقی رخ داده بود که او چنین حرکتی عاطفی نسبت به شهید از خودش نشان داد؟ با خودم گفتم حتماً باید به دکترش خبر بدهم. شاید این یک نشانه از بهبودیاش باشد.
شب با همین فکر و خیالها خوابیدم!
در خواب چشمام افتاد به بانوی مجللهای که به من فرمودند: «برو و از مادر شهید مدافع حرم برای پسرت هدیهای بگیر!»
آن خواهر بزرگوار خرمآبادی، حرفش که به اینجا رسید، گفت: «همهی این ماجراها رو براتون تعریف کردم تا به اینجای داستان برسم. خواهش میکنم یه هدیهای برای پسرم بهم بدین!»
مانده بودم که چه جوابی باید به این خواهر بزرگوارم بدهم. گفتم: «به روی چشم! هفتهی آینده تشریف بیارین من یه هدیهای براتون میارم!»
عصر پنجشنبهی هفتهی بعد، وقتی میخواستیم راهی شهیدآباد شویم، یک پیراهن از سید مجتبی برداشتم تا به عنوان هدیهای از شهید به آن خانم بدهم.
نشسته بودیم کنار مزار سید که دیدم از دور دارد میآید سمت مزار.
سلام کرد و نشست کنارمان و من بدون اینکه او سر صحبت را باز کند، پیراهن را از کیفم بیرون آوردم و به سمت او گرفتم و گفتم: «بفرمایید! این پیراهن سیدمجتبی است! من هدیهای بهتر از این براتون پیدا نکردم!»
اشک توی چشمانش جمع شد و پیراهن را دو دستی از من تحویل گرفت و بوسید و به سر و صورتش کشید. خودم هم با دیدن این صحنه گریهام گرفت.
خیلی تشکر کرد و برایم دعا کرد و گفت: «برای پسرم دعا کنید!» بلند شد، خداحافظی کرد و رفت.
از این ماجرا حدوداً یک ماه گذشت، اما خبری از او نبود. خودم هم کم کم داشتم ماجرا را فراموش میکردم که باز هم عصر یک پنجشنبه، آمد و بعد از سلام و احوالپرسی نشست کنارمان.
حال پسرش را پرسیدم که دیدم لبخندی روی لبش شکفت و گفت: «به لطف شما و آقاسید مجتبی خیلی بهتره!»
گفتم: «خب خدا رو شکر! ان شاءالله که کاملاً خوب بشه و همیشه سالم و سرحال باشه!»
گفت: «از دعای خیرتون ممنونم! از اون هدیهی با ارزشی هم که بهم دادین ممنونم. پسرم وقتی از حموم میاد بیرون، یک ساعتی پیراهن سیدمجتبی رو تنش میکنه و حالش بهتر میشه. تو این مدت هم هفتهای دوبار میاریمش سر مزار سید مجتبی و ارتباط خوبی با شهید برقرار کرده. توی این یک ماه خیلی وضعیت افسردگیاش بهتر شده و در کل حالش داره رو به بهبودی میره! نسبت به روزهای اول حالش خیلی بهتره! این از برکت لطف شما و شهید شماست! خدا به شهید شما مقام بزرگی داده!»
گفتم: «خدا رو صد هزار مرتبه شکر!» و در حالی ظرف شیرینیها را به سمتش گرفتم و تعارف کردم که باز هم مبهوت یکی دیگر از شاهکارهای سیدمجتبی بودم.
انگار واقعاً تنها این من بودم که سیدمجتبی را نمیشناختم!
راوی: حاجیه خانم ابوالقاسمی (مادر)
منبع: کتاب سید زنده است





