
با دوربین در حال عکاسی و فیلمبرداری بودم. سعیام این بود که لحظه به لحظهی رزمایش بسیجیان را به بهترین شکل ممکن و با جلوههایی تماشایی، ثبت و ضبط کنم تا بتوانم گزارش مصور جامع و کاملی برای ارسال به استان تهیه کنم.
خصلت دوربین گریزی سیدمجتبی مشهور بود. اصلاً اجازه نمیداد کسی او را در قاب تصویر بیاورد، مگر اینکه بیهوا و بدون اینکه سید متوجه شود، تصویرش را شکار کنند و اگر احیاناً متوجه میشد که کسی از او عکس گرفته است تا پاک شدن عکس از روی دوربین، دست از سرش بر نمیداشت.
در رزمایشی به آن وسعت که سید زحمات زیادی برای اجرای آن کشیده بود، واقعاً بیانصافی بود که تصویری از او وجود نداشته باشد.
باید خودم را از دیدش مخفی و در لحظهای مناسب، نقشهام را عملی میکردم.
چند قدمی از او فاصله گرفتم و از دور، سید را انداختم میان کادر دوربین و دکمه را چندین بار فشار دادم. داشتم خودم را برای شکار عکس بعدی آماده میکردم که انعکاس چشمان تیزبین سید را میان مردمک چشمانم دیدم.
اینجا فقط یک راه وجود داشت و آن هم در رفتن بود. بند دوربین را دور دستانم محکم کردم و شروع کردم به دویدن.
یک نیم نگاه پشت سرم انداختم. سید نگاهش را روی من قفل کرده بود و عین باد میدوید.
سرانجام این مبارزه مشخص بود؛ مگر کسی میتوانست از دست سید با آن قدرت بدنی فرار کند؟!
خوب میدانستم سرنوشتی جز تسلیم ندارم. لذا خودم ایستادم تا در جرمم تخفیف داده شود.
در چشم به هم زدنی، سید به من رسید و دوربین را از دستم گرفت و تمام عکسهایی را که از او گرفته بودم پاک کرد.
دوربین را داد دستم و به آرامی گفت: «چندبار بهت بگم ازم عکس نگیر!»
خندیدم. سید هم خندید؛ اما این وسط تصاویر سید برای همیشه از حافظهی دوربین پاک شدند.
راوی: علی شکری پور (دوست)
منبع: کتاب «سید زنده است»





