همدم بی بی؛ روایتهایی از احترام و رابطه عجیب سید مجتبی با مادربزرگش

مادربزرگ خیلی پیر و از کار افتاده شده بود و کم کم توانایی های معمولش را هم داشت از دست می داد. همین موضوع، کمی بیحوصلهاش کرده بود.
سید در احترام به پدر و مادر و همچنین پدربزرگ و مادربزرگ، همیشه سنگ تمام میگذاشت.
گاهی به مادرم تذکر میداد که: «اگر حتی زبون مادربزرگ تلخ بشه، شما نباید ذرهای از حرمت و احترامش کم کنید! در بدترین شرایط هم باید احترامش رو نگهدارید!» و خودش اولین عامل به این حرفها و تذکرات بود.
مادربزرگ پدریمان را «بی بی» صدا میکردیم. بی بی با ما زندگی میکرد و علاقهی شدیدی هم به سیدمجتبی داشت.
سید، معتمد بی بی بود؛ از خریدها تا سروسامان دادن به کارهای شخصیاش را سید انجام میداد.
حتی ناخنهای بی بی را هم او کوتاه میکرد. بیبی میگفت: «شما بلد نیستین! ناخنهامو زخم میکنین! فقط سید مجتبی بلده چطوری ناخنهامو کوتاه کنه!» حتی سیدمجتبی معروف شده بود به «حسابدار بی بی» چون بی بی برای حساب و کتاب پولهایش به جز سید هیچکس را قبول نداشت.
دو سال آخری که بی بی زمینگیر شده بود، به تنها کسی که اجازه میداد او را از زمین بلند کرده و یا جابهجایش کند، سیدمجتبی بود.
میگفت: «آمجتبی آروم بلندم میکنه و بدنم درد نمیگیره!»
هر وقت که بی بی کار شخصی داشت؛ باید زنگ میزدیم به سیدمجتبی تا خودش را برساند خانه و کارهای بی بی را سر و سامان بدهد و سید هم با گشاده رویی و لبخند کارهای بی بی را برایش انجام میداد و میگفت: «باید با بی بی حوصله کنید!»
طی این مدت خیلی به بی بی میرسید تا اینکه دست تقدیرِ خداوند، بی بی را از ما گرفت.
سیدمجتبی خودش رفت داخل قبر و بی بی را دفن کرد و تا صبح هم بالای مزارش قرآن و نماز خواند.
حتی پس از فوت بی بی هم از او غافل نبود. کار خیری که انجام میدادیم بلافاصله میگفت: «بی بی رو هم که تو ثوابش شریک کردید؟!»
میگفت: «من هر روز صبح که از خواب بیدار میشم، براش فاتحه میخونم!»
البته شبهای جمعه کنار مزار بی بی میرفت و برایش قرآن میخواند. چنین حرمت نگهداشتنی را از کمتر کسی میشود دید و سیدمجتبی در این زمینه برای همهی ما الگو بود.
راوی: خانم ابوالقاسمی (خواهر)
منبع: کتاب «سید زنده است»





