
با جمعی از بچههای اهل دل و دلباختهی عشق اباعبدالله، کم کم داشتیم مهیای مراسم پیادهروی اربعین سال 1393 میشدیم.
سیدمجتبی هم قرار بود در این سفر همراهیمان کند و از این بابت خیلی خوشحال بودیم.
همسفر شدن با سید در چنین سفرهایی واقعاً برایمان توفیق بود و البته فرصتی بسیار مغتنم! آخر سید هم شاعر بود و هم مداح و البته اهل دل و اهل معنا و شوخ طبع و خوش مسافرت. خبر همراهیاش با گروه، شور و شوق مضاعفی در بچهها ایجاد کرده بود.
هر چه به روز حرکت نزدیکتر میشدیم، شور نفس کشیدن در بینالحرمین و زیارت کربلا و نجف، بیشتر در وجودمان شعله میگرفت.
روزها به سرعت میگذشت و چند روزی به حرکت نمانده بود که سیدمجتبی با چهرهای که ناراحتی در آن موج میزد، آمد و گفت: «یه مشکلی برام پیش اومده! هر کاری کردم که بتونم کارامو ردیف کنم و باهاتون بیام، نشد که نشد. انگار آقا ما را امسال نطلبیده!»
غافلگیر شدیم!
اصلاً فکرش را هم نمیکردیم. چه برنامههایی که برای این چند روز با حضور سید ریخته بودیم. ساکت و سر به زیر زانوی غم بغل کرده بود. همپای نگاه بغضآلود سید، بغض کرده بودیم. دوست داشتیم سید هم همراهمان باشد و از همراهیاش فیض ببریم.
گفتم: «یعنی جدیِ جدی، برنامهی اومدنت کنسله؟! یعنی هیچ راهی نیست بتونی بیای؟!»
طوری سرش را تکان داد که از هر «نه» گفتنی تلختر بود.
مسیر نجف تا کربلا را با پای پیاده طی کردیم و لحظه به لحظه به یاد سید بودیم. همان درخواستی که ازمان کرده بود: «چون توفیق زیارت ندارم، لحظه به لحظه به یاد منم باشید».
توفیق زیارت گنبد و بارگاه امام علی(ع) در نجف و ضریح شش گوشه و مرقد منور حضرت عباس(ع) سعادت بزرگی بود که نصیبمان شد و به نیت سید مجتبی هم زیارتی کردیم و زیارتنامه خواندیم.
از سفر که برگشتم؛ اولین کسی که در حوزه با لبخند به سمتم آمد و آغوش گشود، سیدمجتبی بود.
گفت: «زیارت قبول» و چند لحظهای در آغوشش بودم و سپس در دفتر کارش نشستیم و سید شروع کرد از حال و هوای پیادهروی پرسیدن و من هم تصاویری را که طی آن چند روز دیده بودم و در حافظهام ذخیره داشتم، با شور و حرارت برایش توصیف کردم.
سید فقط گوش میداد و حسرت را میشد در بند بند وجودش احساس کرد و به وضوح میدیدم که در چشمان سید، غمی غریب موج میزند. گفتم: «ان شاءالله اربعین سال بعد، با هم میریم!» گفت: «ان شاءالله!»
یک سال گذشت و اربعین سال 1394 که دوباره خواستیم مهیای رفتن شویم، باز هم سید آمد و با لبخندی تلخ گفت: «امسال هم آقا ما رو نطلبید! سلام منو به آقا برسونید!»
گفتم: «چی میگی باز؟! باز چی شده که نمیتونی بیای؟!»
اما سید دلیل نیامدنش را هیچ وقت به زبان نیاورد و باز هم همان قصه تکرار شد و ما رفتیم و سید نتوانست خودش را به قافلهی اربعین برساند.
قصه را وقتی فهمیدیم که از سفر اربعین برگشتیم و با راز برملا شدهی سیدمجتبی روبه رو شدیم.
رازی که دلیل نیامدنش به مراسم پیادهروی اربعین بود. سید رفته بود. تا ما در سفر اربعین بودیم، او مسافر سوریه شده بود. بدون اینکه کسی خبردار شود، کارهای اعزامش را کرده بود و به عنوان بسیجی مدافع حرم، اعزام شده بود.
امسال دیگر سید نبود تا همچون سال گذشته، گام به گام مسیر پیادهروی را برایش توصیف کنم. او رفته بود تا خود، سربازی از سربازان حرم عقیلهی بنی هاشم شود، چرا که همیشه دغدغهی حرم حضرت زینب(س) را داشت و مدام زمزمهاش این بود که «شرمندهام که از غم زینب نمردهام».
سید رفته بود تا هم زائر شود برای پیامرسان عاشورا و هم مدافع[1].
[1]– اولین دیدار من و سید بعد از سفر اربعین، در فرودگاه اهواز صورت گرفت؛ اما این بار سید مرا در آغوش نگرفت تا زیارت قبولی بگوید. من زیر تابوت سید فریاد زدم: «سیدمجتبی! زیارت قبول!»
راوی: امین جلالیان( دوست)
منبع: کتاب «سید زنده است»





