
یکی از بستگانمان آمد و گفت: «چند شب پیش بدون اینکه اصلاً در فکر و خیال سیدمجتبی باشم خوابش را دیدم» و برایمان اینگونه روایت کرد:
روبروی درب مسجد امام حسن عسکری(ع) جمعیتی حضور داشت که انگار شخصی را دوره کرده بودند.
خودم را نزدیکتر رساندم و از شعاع چند لایهی جمعیت عبور کردم. همهی نگاهها به مرکز دایرهی جمعیت بود. من هم مسیر نگاه دیگران را دنبال کردم تا در کانون آن چشمم افتاد به یک تابوت پیچیده در پرچم سه رنگ.
سیدمجتبی؛ سالم و سر حال و لبخند به لب کنار تابوت ایستاده بود.
پدرش هم آنجا بود. پسرم؛ سیدمرتضی لبهی چادرم را گرفته بود و مدام گریه میکرد. خودم هم داشتم گریه میکردم.
چندین نفر دور سید حلقه زده بودند و طواف کنان اجازه نمیدادند که کسی به او نزدیک شود.
به دلیل شدت نوری که ازشان ساطع میشد، چهرههایشان قابل تشخیص نبود و همانجا به دلم گواهی شد که ملائکی از جانب پروردگار هستند که وظیفه محافظت از سیدمجتبی را به عهدهشان گذاشتهاند.
من هم مثل تمام آن جمعیت محو تماشای جلال و جبروتی شدم که سیدمجتبی داشت. زیبایی صحنهی پیش رویم، موجب شده بود که حتی پلک هم نزنم تا مبادا به اندازهی یک پلک برهم زدن هم از دیدار سید باز بمانم.
در این بین یکی از رفقای سیدمجتبی خودش را به درون شعاع آدمهایی رساند که اطراف سید را احاطه کرده بودند و مدام فریاد میزد: «سلام سیدمجتبی! سید جان سلام!» و سعی میکرد خودش را برساند به سید، اما انگار نیرویی نامرئی اجازه نمیداد به او نزدیک شود.
دوباره فریاد زد: «سید! میگن شهید شدی؟!»
سیدمجتبی با شنیدن این جمله زبان به سخن باز کرد و گفت: «نه! من شهید نشدم! من زندهام! من هستم تا کارا رو انجام بدم! شما نگران نباشین! من زندهام!»
اندکی که سخن گفتن او با سید طولانی شد، یکی از آن ملائکه جلو آمد و گفت: «دیگر سؤال پرسیدن کافی است! سید را خسته نکنید! میخواهیم سید را ببریم و برگردیم آسمان!»
این را گفت و سرجایش برگشت و بلافاصله سید و آن چند نورِ محض، با هم اوج گرفتند به سمت آسمان و رفتند و رفتند تا به صورت نقطهای از نور در انتهای آسمان گم شدند.
با رفتن سید من هم از خواب بیدار شدم. همانجا با خودم گفتم یقیناً سیدمجتبی پیش خداوند مقام بالایی دارد که چنین تصاویری در خواب از پیش چشمان من عبور کرده است.
راوی: خانم ابوالقاسمی (خواهر)
منبع: کتاب «سید زنده است»





