سید من یه آرامش عجیب دارم! تو چی؟ تو هم حس منو داری؟
انگار لطف و عنایت اهل بیت(ع) بود که دلهایمان را آرام میکرد ...

در شهر «العیس» مستقر بودیم که خبر عملیات بین بچهها پیچید. قرار شد غذا بخوریم و راه بیفتیم.
در دل تاریکی شب به ستون یک راه افتادیم. سید نفر جلویی من در ستون بود. وقتی در ستون مجبور به نشستن میشدیم؛ بر اساس نصیحت سید، به یکدیگر تکیه میدادیم.
سید میگفت: «اینطوری وقتی بلند میشین انرژی بیشتری واسه راه رفتن دارین.»
هنوز چند دقیقهای نبود که به سمت موضع مشخص شده در حرکت بودیم که صدای بیسیم بلند شد.
پاسخ دادم.
صدای آنسوی بیسیم دستوری را ابلاغ کرد که طبق آن باید برمیگشتیم عقب.
هنوز شیرینی عملیات را مزمزه نکرده بودیم که حالمان حسابی گرفته شد.
دستور فرماندهی بود و لازم الاجرا.
سریع به نفرات ستون اعلام کردم و همان راهی را که رفته بودیم؛ برگشتیم.
ظاهراً دشمن قصد داشت ما را دور بزند و روستای پشت سر ما را تصرف کند و ما را در حلقهی محاصره بیاندازد. مقداری از راه را پیاده برگشتیم و سپس سوار تویوتا، به طرف روستا حرکت کردیم.
باز هم سید روبروی من نشسته بود.
رسیدیم به روستای «شغیدله».
به صورت عملیاتی و با احتیاط کامل وارد روستا شدیم و طبق دستور فرمانده موضع گرفتیم. احتمال وجود کمین خیلی زیاد بود.
من و سیدمجتبی در شکاف دیواری موضع گرفتیم. هوا به شدت سرد بود، اما در آن سرما و فضای دلهره آور، آرامش خاصی داشتم.
رو کردم به سیدمجتبی و گفتم: «سید! من یه آرامش عجیب دارم! تو چی؟ تو هم حس منو داری؟» سید سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و لبخند زد.
این سؤال را از بسیاری از بچهها پرسیده بودم.
خداییش وقت عملیات که میشد، اکثر بچهها چنین حس و حالی داشتند.
انگار لطف و عنایت اهل بیت(ع) بود که دلهایمان را آرام میکرد و هول و هراس را در آن فضا، از ما دور میکرد.
پس از رصد منطقه و بررسی وضعیت روستا مطمئن شدیم که به موقع رسیدهایم و وضعیت امن است و مشکلی وجود ندارد.
از حالت عملیاتی خارج شدیم و قرار شد به حالت آماده باش تا صبح استراحت کنیم.
نشستم کنار سیدمجتبی و دستم را گذاشتم توی جیب لباسم. سیبی را که به همراه شام داده بودند؛ هنوز توی جیبم بود.
سیب را نصف کردم و دادم دست سید. بعد از آن همه برو و بیا، این نصفه سیب چقدر می چسبید.
راوی: حمیدرضا بوعلی (هم رزم)
منبع: کتاب سید زنده است





