خاطرهخاطره و دل‌نوشته

پایین پای دایی عباس …

آخرین شب شهید سید مجتبی در شهیدآباد و نشان دادن محل مزارش

مثل خیلی شب‌­های دیگر که با هم می­‌رفتیم شهیدآباد، آن شب هم گفت: «بیا بریم شهیدآباد!» اما آن شب، شبی متفاوت بود؛ خیلی متفاوت.

هم برای من و هم برای سید. قرار بود فردا صبح عازم شود. سراسر وجودش شور بود و شوق.

مابین ردیف ردیف شهدای قطعه­‌ی دو قدم می‌­زدیم. گاهی سراسر سکوت بود و گاهی سید سکوت را می‌­شکست و چون همیشه از شهادت می‌­گفت؛ از شهید و از مقام شهید.

گوشم به حرف­‌های آشنای سید بود که آرام نشست کنار مزار دایی‌­اش.

آن خانه‌­ی خالی که هیچ‌­گاه صاحبخانه‌­اش پیدا نشد که نشد. نگاهش را دوخت به عکس دایی عباسش و بازهم چند لحظه‌ای سکوت حاکم شد.

نگاه سید به قاب دایی‌­اش بود و نگاه من به چهره­‌ی سید.

صورت سبزه‌­ی سیدمجتبی در تلفیق نور چراغ­‌های سبز رنگ گلزار، برایم جلوه­‌ی غریبی داشت.

ثانیه­‌ها سریع‌­تر از همیشه می­‌گذشتند و من مات چهره‌­ی سید بودم. چهره­‌ای که زیر آن نور سبزرنگ، دیدنی‌­تر شده بود.

باز هم این سید بود که دیوار شیشه‌­ای سکوت را شکست و آرام گفت: «محمد! من برم سوریه، بدون که دیگه برگشتنی تو کار نیست!»

نگذاشتم ادامه بدهد. خودم یک کوه دلتنگی روی دلم تلنبار شده بود و حالا اگر سید می­‌خواست قصه را به سمت این حرف‌ها ببرد، کار به جای باریک می­‌کشید.

گفتم: «بسه لطفاً! همینجا تموم کن این حرفا رو! بازم مسخره بازی رو شروع کردی؟ اگه رفتم برنمی‌گردم چیه دیگه! مگه اَلَکیه! مگه هر کی رفت سوریه، شهید میشه؟ جون خودت ول کن دیگه این حرفا رو! اصلاً پاشو بریم!»

بی‌­فایده بود. حرف اصلی­‌اش انگار مانده بود. حرفی که همه‌­ی بهانه­‌ی شهیدآباد آمدنش همان بود.

گفت: «حالا از ما گفتن! ببین محمد! من زنده برنمی‌­گردم! اینو مطمئن باش!»

بعد در حالی که با انگشتش پایین مزار داییش را نشان می­‌داد؛ گفت: «بعد از شهادتم، اگه جنازه‌­ام برگشت منو همین‌جا دفن کنید. پایین پای دایی عباس. می­‌خوام لااقل اگه کسی اومد برا داییم فاتحه بخونه، از برکت وجود مزار اون، برا منم فاتحه بخونه!»

توی دلم غوغایی بود. حرف‌­هایش نه رنگ و بوی وصیت که عین وصیت کردن بود و قاطعیتی در جملاتش موج می­زد که دلم را عین زلزله تکان می­‌داد.

دوست داشتم برایم حرف بزند این لحظه­‌های آخر حضورش، اما نه از این حرف­‌ها.

سعی کردم فضا را عوض کنم.

گفتم: «خب دیگه بسه! بسه! پاشو بریم! تو شهید بشو نیستی! اگه شهید شدی هم چشم! همین‌جا پایین پای دایی عباس…!»

این را گفتم و از شهیدآباد آمدیم بیرون و سید را رساندم درب خانه شان.

گفت: «من فردا ساعت ۶ صبح راه می‌فتم»

گفتم: «خب خودم میام دنبالت»

گفت: «ببین! یک دقیقه دیرتر بیای خودم میرم و منتظرت نمی­مونم»

با خنده سری تکان دادم و گفتم: «چشم فرمانده»

دستی برایش تکان دادم و برگشتم خانه.

راوی: محمدباقر امین‌راد (دوست شهید)

منبع: کتاب سید زنده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا