
دلش به شدت حال و هوای مشهد کرده بود. بال بال میزد که فرصتی پیش بیاید و برود به پابوسی امام رضا (ع).
چندین بار به من گفت: «محمد! بیا مرخصی بگیر با ماشین بریم مشهد!» اما این بار قرص و محکم در برابرش ایستادم و گفتم: «ببین! این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریها نیست. تا متأهل نشی، من باهات هیچ جا نمیام!»
خندیدم و گفتم: «مسافرت مجردی دیگه تعطیل. رو من که دیگه حساب نکن.»
مثل همیشه حرفی نزد و فقط خندید.
همه دست به دست هم داده بودیم که وادارش کنیم به زندگیاش سر و سامانی بدهد. از پدر و مادر و خواهر و برادرهایش تا من و سایر بچهها.
هر روز هم حلقهی محاصره را تنگ و تنگتر میکردیم. گفتم شاید این تهدید، جواب بدهد و سید تکانی به خودش بدهد برای ازدواج؛ اما باز هم از زیر آن شانه خالی کرد و عزیمت به سوریه و در نهایت شهادتش، تمام رشتههایمان را پنبه کرد.
اما حالا قصهی عجیبی رقم خورده بود. غیر از اینکه در روز شهادت امام رضا (ع) مراسم تشییع و تدفینش برگزار شد و همین موضوع کم موهبتی نبود، روی کاغذی که کارت و پلاک سید را به خانوادهاش تحویل دادند، با خطی زیبا نوشته شده بود: «لبیک یا امام رضا (ع)»
سید اگر چه نتوانست آن روزهای آخر، به پابوسی امام رضا (ع) برود، اما نام و نشان امام رضا (ع)، پس از شهادتش همه جوره خودش را نشان میداد.
سید به پابوسی امام رضا (ع) رفته بود. نه در مشهد، بلکه در آسمان!
روای: محمدباقر امین راد(دوست)
منبع: کتاب «سیده زنده است»





