
هر چه این طرف و آن طرف را نگاه میکردم؛ نمیدیدمش.
محوطهی ایستگاه راهآهن اندیمشک را زیر پا گذاشتم، اما خبری از سیدمجتبی نبود.
قرار بود سر ساعت بیاید دنبالمان.
چند بار هم تلفن همراهش را گرفتم، اما خاموش بود!
دیگر کم کم داشتم نگران میشدم. یک ساعتی معطل شده بودیم!
به بچهها گفتم: «خوبه یه تاکسی بگیریم و بریم! خبری از داییتون نیست!»
از ایستگاه آمدیم بیرون که دیدم با عجله آمد و سلام و احوالپرسی و بعد هم تند و تند شروع کرد به عذرخواهی!
به هر ترتیب ما را رساند تا خانه و تا چند روز هر وقت مرا میدید؛ به خاطر بدقولیاش عذرخواهی میکرد و میخواست به هر نحوی از دلم دربیاورد.
گفتم: «اشکالی نداره داداشم! خب خسته بودی، خوابت گرفته بود!»
بعدها متوجه شدم که بندهی خدا تا نیمههای شب مشغول گشت و نگهبانی بوده، اما خودش هرگز این موضوع را برایم مطرح نکرد.
راوی: خانم ابوالقاسمی (خواهر)
منبع: کتاب سید زنده است





