
شنیده بودم که هر گاه خداوند میخواهد مصیبتی را در تقدیر کسی بنویسد؛ اول تاب و توان و صبر و شکیباییاش را بر دل او نازل میکند و سینهاش را به گسترهی آن درد، وسعت میبخشد تا کم نیاورد و همچنان شکرگزار معبودش باشد.
من در قصهی شهادت سید مجتبی، لحظه به لحظه بیشتر به این واقعیت، یقین پیدا میکردم و این شکیبایی موعود را در وجود خویش به وضوح میدیدم؛ اما کل قصهی شهادت سید مجتبی و داغی که تا ابد باید روی دلمان میماند یک طرف و گفتن ماجرای شهادت سید مجتبی به مادرش یک طرف.
مانده بودم که چگونه مادرش را از این واقعه خبردار کنم؟
مادری که گمان میکرد سید در مأموریت به سر میبرد و چند روز دیگر بازخواهد گشت. در مخیلهاش هم خطور نمیکرد که سید به شهادت رسیده باشد و همین موضوع، کار را برای من سخت و سختتر میکرد!
نمیتوانستم پیشبینی کنم که با شنیدن این خبر چه واکنشی از خود نشان خواهد داد و چگونه با روزهای بدون سید مجتبی کنار خواهد آمد؟! هم او و هم خواهرانش اصلاً گمان نمیکردند که رفتن سید، چنین برگشتنی داشته باشد.
رفقای سید رفته بودند اهواز تا پیکر سید را از فرودگاه تحویل گرفته و به دزفول انتقال دهند و من لحظه به لحظه داشتم بیشتر نزدیک میشدم به لحظهی دیدار، آن هم چه دیداری!
زمان برای گفتن خبر به مادرش، ثانیه به ثانیه در حال از دست رفتن بود. قرار بود که صبح اول وقت در مراسم استقبالی شرکت کنیم که در دانشگاه جندی شاپور دزفول برگزار میشد و مادر هنوز از قصهی پرواز پسر بیخبر بود.
باید دلمان را به دریا میزدیم و ماجرا را به مادرش میگفتیم. هر آن ممکن بود کسی درب خانه را بزند یا اینکه کسی برای پیگیری ماجرا تلفن بزند و اگر از کسی غیراز خودمان باخبر میشد، کار پیچیدهتر از آنچه که بود، گره میخورد.
چارهای نبود. به پشتوانهی همان صبری که خداوند جرعه جرعه در کام دلم ریخته بود و یقین داشتم که نمونهاش را نیز بر دل مادرش نازل کرده است، قدم پیش گذاشتم و با هر مِن ومِن کردنی بود، با صدایی که بغض تُنِ آن را زیر و بَم میکرد، موضوع شهادت سید را برایش گفتم.
گره نگاهش را از چشمانم باز کرد و بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن!
دخترهایم دور و برش را گرفته بودند و هم آهنگ گریهی مادر، میگریستند. او فقط میگریست، اما بیتابی و بیقراری نمیکرد و نمیشد انتظار داشته باشم که سکوت اختیار کند و از همین گریه کردن ساده هم او را منع کنم!
میترسیدم نتواند این داغ را تحمل کند و بلایی سرش بیاید و به گمانم این گریستن نوعی سبک شدن بود برایش!
آخر سی و چهار سال عمرش را پای شاخ شمشادش ریخته بود و حالا در یک چشم بهم زدن باخبرش کرده بودیم که سید رفت و بلندای آرزوهایت فروریخت.
فکرش هم عذاب آور است برای یک مادر، چه رسد که مادری در واقعیت چنین قصهای را تجربه کند. رد و نشانههای لطف خداوند و تزریق آرامش را در دل مادرش هم به وضوح میدیدم، چرا که فقط آرام اشک میریخت و به یاد جوانش دم میگرفت.
جوانی که حسرت دامادیش را باید تا ابد بر دوشِ دل میکشید.
راوی: حاج سید حسین ابوالقاسمی (پدر شهید)
منبع: کتاب سید زنده است





