خاطره

برو از مادر شهید مدافع حرم برای پسرت هدیه‌­ای بگیر!

عطر پیراهنی که شفابخش است

خواهری آمد کنار مزار سید مجتبی و شروع کرد برایم به درد دل کردن.

می­‌گفت اهل خرم‌آباد است و دو برادرش را از دست داده است و عصرهای پنجشنبه به یاد برادر­هایش می­‌آید شهیدآباد و مزار شهدای گمنام را زیارت می­‌کند تا دلش اندکی آرامش پیدا کند.

خیلی دلشکسته بود. انگار سنگ صبوری پیدا کرده باشد، کم­کم سفره­‌ی دلش را بیشتر و بیشتر برایم باز کرد.

می­‌گفت یک پسر دارد و همان یک پسر هم ناراحتی روحی پیدا کرده و دچار افسردگی شده است.

می­‌گفت پسرش تحت نظر پزشک است، اما پیشرفت خاصی در بهبودی­‌اش حاصل نمی‌­شود. به هر دری هم زده است، جواب درست و حسابی نگرفته است.

حالا من مانده بودم که چرا دارد این مسائل را برای من می­گوید.

با خودم گفتم شاید در این شهر غریب است و کسی برای درددل کردن ندارد، اما وقتی داستان اندکی جلوتر رفت، ماجرا تغییر کرد و با شنیدن نام سیدمجتبی از زبان او، قصه رنگ و بوی دیگری به خود گرفت.

این­جا بود که تازه فهمیدم آن­چه را که تا کنون روایت کرده است، مقدمه‌­ای است بر داستان اصلی ماجرایی که این­‌گونه برایم روایت کرد:

یک ­بار که پسرم را با خودم آوردم شهیدآباد، زمانی که برای زیارت سیدمجتبی کنار مزارش ایستادم، وقتی چشم پسرم به عکس سیدمجتبی افتاد، یک لحظه خُشکش زد.

مات عکس ایستاده بود و تکان نمی­‌خورد. من احساس کردم که یک حالت شوک به او دست داده است.

عین یک چوب خشک مانده بود و با چشمانی که پلک هم نمی‌­زد به عکس روی سنگ مزار شهید خیره شده بود.

کمی هول برم داشت. ترسیدم. گفتم نکند اتفاقی برایش افتاده است، اما در کمال ناباوری دیدم که نشست کنار مزار سید و خم شد و شروع کرد به بوسیدن عکس روی سنگ مزار.

گریه­‌ام گرفته بود. بُهت زده فقط نگاهش می‌­کردم. چند باری عکس را بوسید و بعد دوباره چشم توی چشم­‌های سید نگاه می­کرد. دستش را گرفتم و او را از روی مزار سید بلند کردم و با هم رفتیم خانه.

تا شب داشتم به واکنش پسرم با دیدن عکس شهید مدافع حرم فکر می­‌کردم.

نمی­‌دانم چه اتفاقی رخ داده بود که او چنین حرکتی عاطفی نسبت به شهید از خودش نشان داد؟ با خودم گفتم حتماً باید به دکترش خبر بدهم. شاید این یک نشانه از بهبودی‌­اش باشد.

شب با همین فکر و خیال‌­ها خوابیدم!

در خواب چشم‌ام افتاد به بانوی مجلله‌ای که به من فرمودند: «برو و از مادر شهید مدافع حرم برای پسرت هدیه‌­ای بگیر!»

آن خواهر بزرگوار خرم‌­آبادی، حرفش که به این­جا رسید، گفت: «همه­‌ی این ماجراها رو براتون تعریف کردم تا به این­جای داستان برسم. خواهش می­‌کنم یه هدیه‌­ای برای پسرم بهم بدین!»

مانده بودم که چه جوابی باید به این خواهر بزرگوارم بدهم. گفتم: «به روی چشم! هفته­‌ی آینده تشریف بیارین من یه هدیه‌ای براتون می‌ارم!»

عصر پنجشنبه­‌ی هفته‌­ی بعد، وقتی می­‌خواستیم راهی شهیدآباد شویم، یک پیراهن از سید مجتبی برداشتم تا به عنوان هدیه‌­ای از شهید به آن خانم بدهم.

نشسته بودیم کنار مزار سید که دیدم از دور دارد می­‌آید سمت مزار.

سلام کرد و نشست کنارمان و من بدون اینکه او سر صحبت را باز کند، پیراهن را از کیفم بیرون آوردم و به سمت او گرفتم و گفتم: «بفرمایید! این پیراهن سیدمجتبی است! من هدیه‌­ای بهتر از این براتون پیدا نکردم!»

اشک توی چشمانش جمع شد و پیراهن را دو دستی از من تحویل گرفت و بوسید و به سر و صورتش کشید. خودم هم با دیدن این صحنه گریه‌­ام گرفت.

خیلی تشکر کرد و برایم دعا کرد و گفت: «برای پسرم دعا کنید!» بلند شد، خداحافظی کرد و رفت.

از این ماجرا حدوداً یک ماه گذشت، اما خبری از او نبود. خودم هم کم­ کم داشتم ماجرا را فراموش می­‌کردم که باز هم عصر یک پنجشنبه، آمد و بعد از سلام و احوالپرسی نشست کنارمان.

حال پسرش را پرسیدم که دیدم لبخندی روی لبش شکفت و گفت: «به لطف شما و آقاسید مجتبی خیلی بهتره!»

گفتم: «خب خدا رو شکر! ان شاءالله که کاملاً خوب بشه و همیشه سالم و سرحال باشه!»

گفت: «از دعای خیرتون ممنونم! از اون هدیه­‌ی با ارزشی هم که بهم دادین ممنونم. پسرم وقتی از حموم میاد بیرون، یک ساعتی پیراهن سیدمجتبی رو تنش می‌­کنه و حالش بهتر میشه. تو این مدت هم هفته­‌ای دوبار میاریمش سر مزار سید مجتبی و ارتباط خوبی با شهید برقرار کرده. توی این یک ماه خیلی وضعیت افسردگی­‌اش بهتر شده و در کل حالش داره رو به بهبودی میره! نسبت به روزهای اول حالش خیلی بهتره! این از برکت لطف شما و شهید شماست! خدا به شهید شما مقام بزرگی داده!»

گفتم: «خدا رو صد هزار مرتبه شکر!» و در حالی ظرف شیرینی­‌ها را به سمتش گرفتم و تعارف کردم که باز هم مبهوت یکی دیگر از شاهکارهای سیدمجتبی بودم.

انگار واقعاً تنها این من بودم که سیدمجتبی را نمی­‌شناختم!

راوی: حاجیه خانم ابوالقاسمی (مادر)

منبع: کتاب سید زنده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا