خاطره
-
این بسته ها دردی از ما درمان نمی کند
هر از چند گاهی از طرف محل کارش بسته ی ارزاقی شامل مقداری برنج و روغن و ماکارونی و…
بیشتر بخوانید » -
من پای کار بچه های بسیج هستم
درب مسجد رسول اعظم شلوغ بود. بچه های مسجد مثل شب های گذشته ، سیستم تونل ضدعفونی کردن ماشین…
بیشتر بخوانید » -
سید مِنهای ترس
مثل هر سال، به سنت روزهای اول عید، با بچه های پایگاه رفته بودیم منطقه ی سردشت . این اردو…
بیشتر بخوانید » -
چهارشنبه سوری
هر چند دقیقه یک بار صداهای مهیبی از گوشه و کنار شهر به گوش می رسید. این چند سال اخیر،…
بیشتر بخوانید » -
همنام فاطمه (س)
دم غروب بود که صدای زنگ در بلند شد. در را باز کردم و در نهایت تعجب چشمم افتاد به…
بیشتر بخوانید » -
حاج صادق آهنگران از سید مجتبی می گوید ( قسمت سوم )
چند ساعتی قبل از شروع برنامه ی حسینیه به من خبردادند که قرار است دو مهمان ویژه در مراسم حضور…
بیشتر بخوانید » -
حاج صادق آهنگران از سید مجتبی می گوید ( قسمت دوم )
معمولاً مراسم حسینیه که تمام می شد، تازه دورهمی هایمان شروع می شد، اما سیدمجتبی در جمع خیلی کم حرف…
بیشتر بخوانید » -
حاج صادق آهنگران از سید مجتبی می گوید ( قسمت اول )
در گفتگوهایی که با هم داشتیم، همیشه احساس می¬کردم که سید پتانسیل¬ها و ظرفیت¬هایی دارد که به زبان نمی¬آورد؛ بارها…
بیشتر بخوانید » -
قبل از شهادت، قصه ی شهادتش را به او گفتم
شبی خواب دیدم که من و سیدمجتبی روی یک تپه ی مرتفع ایستاده ایم. تپه ای که مُشرف بود…
بیشتر بخوانید » -
پیامی که سیدمجتبی پس از شهادت برای رفقایش فرستاد
آشوبی در دلم بر پا شده بود از شهادت سید. این چند روزی که از شهادتش گذشته بود، از خواب…
بیشتر بخوانید »