خاطره

فرشتگان: سید را خسته نکنید!

نه! من شهید نشدم! من زنده‌ام! من هستم تا کارا رو انجام بدم!

یکی از بستگان‌مان آمد و گفت: «چند شب پیش بدون اینکه اصلاً در فکر و خیال سیدمجتبی باشم خوابش را دیدم» و برای‌مان اینگونه روایت کرد:

روبروی درب مسجد امام حسن عسکری(ع) جمعیتی حضور داشت که انگار شخصی را دوره کرده بودند.

خودم را نزدیک­‌تر رساندم و از شعاع چند لایه­‌ی جمعیت عبور کردم. همه­‌ی نگاه‌­ها به مرکز دایره­‌ی جمعیت بود. من هم مسیر نگاه دیگران را دنبال کردم تا در کانون آن چشمم افتاد به یک تابوت پیچیده در پرچم سه رنگ.

سیدمجتبی؛ سالم و سر حال و لبخند به لب کنار تابوت ایستاده بود.

پدرش هم آنجا بود. پسرم؛ سیدمرتضی لبه‌­ی چادرم را گرفته بود و مدام گریه می­‌کرد. خودم هم داشتم گریه می­‌کردم.

چندین نفر دور سید حلقه زده بودند و طواف کنان اجازه نمی‌­دادند که کسی به او نزدیک شود.

به دلیل شدت نوری که ازشان ساطع می­‌شد، چهره­‌هایشان قابل تشخیص نبود و همان­‌جا به دلم گواهی شد که ملائکی از جانب پروردگار هستند که وظیفه محافظت از سیدمجتبی را به عهده‌­شان گذاشته‌­اند.

من هم مثل تمام آن جمعیت محو تماشای جلال و جبروتی شدم که سیدمجتبی داشت. زیبایی صحنه‌­ی پیش رویم، موجب شده بود که حتی پلک هم نزنم تا مبادا به اندازه‌­ی یک پلک برهم زدن هم از دیدار سید باز بمانم.

در این بین یکی از رفقای سیدمجتبی خودش را به درون شعاع آدم­‌هایی رساند که اطراف سید را احاطه کرده بودند و مدام فریاد می­زد: «سلام سیدمجتبی! سید جان سلام!» و سعی می‌­کرد خودش را برساند به سید، اما انگار نیرویی نامرئی اجازه نمی‌­داد به او نزدیک شود.

دوباره فریاد زد: «سید! میگن شهید شدی؟!»

سیدمجتبی با شنیدن این جمله زبان به سخن باز کرد و گفت: «نه! من شهید نشدم! من زنده‌­ام! من هستم تا کارا رو انجام بدم! شما نگران نباشین! من زنده­‌ام!»

اندکی که سخن گفتن او با سید طولانی شد، یکی از آن ملائکه جلو آمد و گفت: «دیگر سؤال پرسیدن کافی است! سید را خسته نکنید! می­‌خواهیم سید را ببریم و برگردیم آسمان!»

این را گفت و سرجایش برگشت و بلافاصله سید و آن چند نورِ محض، با هم اوج گرفتند به سمت آسمان و رفتند و رفتند تا به صورت نقطه­‌ای از نور در انتهای آسمان گم شدند.

با رفتن سید من هم از خواب بیدار شدم. همان­جا با خودم گفتم یقیناً سیدمجتبی پیش خداوند مقام بالایی دارد که چنین تصاویری در خواب از پیش چشمان من عبور کرده است.

راوی: خانم ابوالقاسمی (خواهر)

منبع: کتاب «سید زنده است»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا