خاطره

آن شب سرد

روایتی کوتاه از سید مجتبی

 

شب از نیمه گذشته بود و در اوج سرمای استخوان سوز شب­های دزفول، با ماشین مشغول گشت­زنی بودیم که یکدفعه سید گفت: «محمد دور بزن!» دور میدان آرام در حال حرکت بودم. گفتم: «چیه؟ خبریه؟» گفت: «اونجا رو ببین! وسط میدون!» سرعت ماشین را کم و کمتر کردم و سرم را برگرداندم. وسط میدان و روی چمن­ها یک زن خوابیده بود و برای فرار از سرما چند تکه مقوا انداخته بود روی خودش.

همان نزدیکی­ها ماشین را نگه­داشتم و سیدمجتبی پیاده شد و رفت سمت آن بنده خدا. چند دقیقه بعد وقتی برگشت دیدم کاپشن تنش نیست. گفتم: «پس کاپشنت؟!» گفت: «ما که توی ماشین نشستیم داریم یخ می­زنیم؛ این بنده خدا تا صبح از سرما تلف می­شه! کاپشنمو دادم تنش کنه، شاید یه کم کمتر سرما اذیتش کنه!»

راوی: محمدباقر امین راد (دوست)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا