خاطره
موضوعات داغ

من یک نفرم

روایت نذری گرفتن سیدمجتبی در ماه رمضان

من یک نفرم

روایت نذری گرفتن سیدمجتبی در ماه رمضان

مراسم احیای شب ۲۷ ماه مبارک رمضان در مسجد ابوالفضل­ العباس (ع) به پایان رسیده بود و در حال توزیع سحری بودیم. سید را دیدم که دارد از درب مسجد می­رود بیرون. بلافاصله چند ظرف غذا برداشتم و رفتم سمتش. صدایش کردم. برگشت و گفت: «سلام! قبول باشه!» گفتم: «بیا این چند تا غذا رو بگیر و ببر خونه!» خندید و گفت: «مگه من چند نفرم؟! خوب نگا کن! یه نفرم انگار! چهارتا غذا می­خوام چیکار کنم؟» گفتم: «نذریه!» گفت: «خب نذری باشه! من یه نفرم، یه غذا هم گرفتم برای تبرک! ممکنه غذا به بقیه مردم نرسه! همین یکی کافیه!» اصرار کردم و گفتم: «بانی سحری خود منم. تو چیکار به این کارا داری؟! کارِت نباشه. اینا رو بگیر و ببر خونه!» اما نه اصرارهایم افاقه کرد و نه استدلال­ هایم. زد روی شانه­ ام و گفت: «من فقط یه غذای سهم خودمو می­برم!» سرش را انداخت پایین، خداحافظی کرد و رفت.

 

راوی: محمد معینی (دوست)

منبع: کتاب سید زنده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا