خاطره

وقتی مادر شنید …

گره نگاهش را از چشمانم باز کرد و بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن!

شنیده بودم که هر گاه خداوند می­‌خواهد مصیبتی را در تقدیر کسی بنویسد؛ اول تاب و توان و صبر و شکیبایی‌­اش را بر دل او نازل می­‌کند و سینه­‌اش را به گستره­‌ی آن درد، وسعت می‌­بخشد تا کم نیاورد و همچنان شکرگزار معبودش باشد.

من در قصه­‌ی شهادت سید مجتبی، لحظه به لحظه بیشتر به این واقعیت، یقین پیدا می‌­کردم و این شکیبایی موعود را در وجود خویش به وضوح ­می­‌دیدم؛ اما کل قصه‌­ی شهادت سید مجتبی و داغی که تا ابد باید روی دلمان می­‌ماند یک طرف و گفتن ماجرای شهادت سید مجتبی به مادرش یک طرف.

مانده بودم که چگونه مادرش را از این واقعه خبردار کنم؟

مادری که گمان می­‌کرد سید در مأموریت به سر می‌­برد و چند روز دیگر بازخواهد گشت. در مخیله­‌اش هم خطور نمی­‌کرد که سید به شهادت رسیده باشد و همین موضوع، کار را برای من سخت و سخت‌­تر می­‌کرد!

نمی‌­توانستم پیش‌­بینی کنم که با شنیدن این خبر چه واکنشی از خود نشان خواهد داد و چگونه با روزهای بدون سید مجتبی کنار خواهد آمد؟! هم او و هم خواهرانش اصلاً گمان نمی­‌کردند که رفتن سید، چنین برگشتنی داشته باشد.

رفقای سید رفته بودند اهواز تا پیکر سید را از فرودگاه تحویل گرفته و به دزفول انتقال دهند و من لحظه به لحظه داشتم بیشتر نزدیک می­‌شدم به لحظه‌­ی دیدار، آن هم چه دیداری!

زمان برای گفتن خبر به مادرش، ثانیه به ثانیه در حال از دست رفتن بود. قرار بود که صبح اول وقت در مراسم استقبالی شرکت کنیم که در دانشگاه جندی شاپور دزفول برگزار می‌­شد و مادر هنوز از قصه­‌ی پرواز پسر بی­خبر بود.

باید دلمان را به دریا می­زدیم و ماجرا را به مادرش می‌­گفتیم. هر آن ممکن بود کسی درب خانه را بزند یا اینکه کسی برای پیگیری ماجرا تلفن بزند و اگر از کسی غیراز خودمان باخبر می‌شد، کار پیچیده‌­تر از آنچه که بود، گره می‌­خورد.

چاره‌­ای نبود. به پشتوانه‌­ی همان صبری که خداوند جرعه جرعه در کام دلم ریخته بود و یقین داشتم که نمونه‌­اش را نیز بر دل مادرش نازل کرده است، قدم پیش گذاشتم و با هر مِن ومِن کردنی بود، با صدایی که بغض تُنِ آن را زیر و بَم می‌­کرد، موضوع شهادت سید را برایش گفتم.

گره نگاهش را از چشمانم باز کرد و بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن!

دخترهایم دور و برش را گرفته بودند و هم آهنگ گریه‌­ی مادر، می­‌گریستند. او فقط می‌­گریست، اما بی­‌تابی و بی­‌قراری نمی­‌کرد و نمی­‌شد انتظار داشته باشم که سکوت اختیار کند و از همین گریه کردن ساده هم او را منع کنم!

می‌­ترسیدم نتواند این داغ را تحمل کند و بلایی سرش بیاید و به گمانم این گریستن نوعی سبک شدن بود برایش!

آخر سی و چهار سال عمرش را پای شاخ شمشادش ریخته بود و حالا در یک چشم بهم زدن باخبرش کرده بودیم که سید رفت و بلندای آرزوهایت فروریخت.

فکرش هم عذاب آور است برای یک مادر، چه رسد که مادری در واقعیت چنین قصه‌­ای را تجربه کند. رد و نشانه‌­های لطف خداوند و تزریق آرامش را در دل مادرش هم به وضوح می‌دیدم، چرا که فقط آرام اشک می‌ریخت و به یاد جوانش دم می­‌گرفت.

جوانی که حسرت دامادیش را باید تا ابد بر دوشِ دل می­‌کشید.

راوی: حاج سید حسین ابوالقاسمی (پدر شهید)

منبع: کتاب سید زنده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا