خاطره

دلیل پنهانی بدقولی سیدمجتبی

سراسر اخلاص

هر چه این­ طرف و آن­ طرف را نگاه می­‌کردم؛ نمی‌­دیدمش.

محوطه‌­ی ایستگاه راه‌آهن اندیمشک را زیر پا گذاشتم، اما خبری از سیدمجتبی نبود.

قرار بود سر ساعت بیاید دنبالمان.

چند بار هم تلفن همراهش را گرفتم، اما خاموش بود!

دیگر کم­ کم داشتم نگران می­‌شدم. یک ساعتی معطل شده بودیم!

به بچه­‌ها گفتم: «خوبه یه تاکسی بگیریم و بریم! خبری از دایی‌تون نیست!»

از ایستگاه آمدیم بیرون که دیدم با عجله آمد و سلام و احوال­پرسی و بعد هم تند و تند شروع کرد به عذرخواهی!

به هر ترتیب ما را رساند تا خانه و تا چند روز هر وقت مرا می­‌دید؛ به­ خاطر بدقولی‌­اش عذرخواهی می­‌کرد و می­‌خواست به هر نحوی از دلم دربیاورد.

گفتم: «اشکالی نداره داداشم! خب خسته بودی، خوابت گرفته بود!»

بعدها متوجه شدم که بنده­‌ی خدا تا نیمه‌­های شب مشغول گشت و نگهبانی بوده، اما خودش هرگز این موضوع را برایم مطرح نکرد.

راوی: خانم ابوالقاسمی (خواهر)

منبع: کتاب سید زنده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا