خاطره

حاج صادق آهنگران از سید مجتبی می گوید ( قسمت سوم )

خاطرات حاج صادق آهنگران از شهیدمدافع حرم سیدمجتبی ابوالقاسمی

چند ساعتی قبل از شروع برنامه ی حسینیه به من خبردادند که قرار است دو مهمان ویژه در مراسم حضور پیدا کنند و خواستند که آمادگی اش را داشته باشیم. گفتم: «این مهمونای ویژه کیا هستن؟!» پاسخ شنیدم: «فعلاً بهتون نمی گیم! وقتی اومدن خودتون متوجه می¬شین!»
دیگر سؤالی نپرسیدم. گمانم این بود که احتمالاً دو نفر از شخصیت های مهم لشکری یا کشوری هستند که دوستان از لحاظ حفاظتی و امنیتی فعلاً نمی خواهند اعلام کنند. همین موضوع را به بچه های حسینیه منتقل کردم و خواستم که مراقب اوضاع باشند.
مراسم شروع شد و در حین اجرای مراسم، ناگهان ولوله ای بر پاشد، به گونه ای که نظم مراسم تا حدودی به هم ریخت. سرم را برگرداندم به سمت در ورودی حسینیه و در کمال ناباوری چشمم افتاد به دوتابوت سه رنگ که روی دست مردم وارد حسینیه می شد که روی هر دو نوشته شده بود: «شهید گمنام»
شوکه شدم! صحنه ی غریبی بود. قصه ی این تابوت ها دیگر چه بود؟! یک لحظه یاد تماسی که با من گرفته بودند افتادم. آن دو مهمان ویژه! یعنی منظورشان از دو مهمان ویژه همین دو تابوت بود؟! همین دو شهید عزیز گمنام! غافلگیر شده بودم. واقعاً غافلگیر شده بودم از این اتفاق! اصلاً فکرش را هم نمی¬کردم که مهمانان ویژه مراسم، از این جنس باشند.
در پوست خودم نمی¬گنجیدم. ناخودآگاه اشکم سرازیر شده بود؛ نمی دانم از سر شوق بود که میزبان این دو عزیز شده بودیم یا از سرِ سوز که این دو عزیز اینچنین گمنام و بی نام و نشان برگشته بودند. هرچه بود، حال و هوای مراسم به کلی عوض شد. عطر و بوی دیگری در فضای حسینیه پیچید. حضور آن مسافران تازه از سفر رسیده، طراوتی در مجلس به وجود آورد که به گفتار و نوشتار نمی¬آید. شهدا را دور تا دور حسینیه طواف دادند و گذاشتند بالای مجلس.
آن شب سیدمجتبی هم اهواز بود. اتفاقاً بعد از چند هفته ای که خبری از او نداشتم، در مراسم حضور پیدا کرده بود. سید خیلی خوشحال شد. شور و شوق دیدار شهدا بی تابش کرده بود. آن شب خودم هم روضه خواندم. روضه خواندنم سوز مضاعفی به خود گرفته بود در کنار آن دو گمنام آسمانی. بعد از پایان مراسم، مردم دل نمی¬کندند از آن دو مظلوم نام آشنا و همچنان دور ضریح تابوتشان طواف گونه، زیارت می کردند و با اشک هایشان زیارتنامه می¬خواندند.
وضعیت خاصی پیش آمده بود. شهدا را نمی شد از مردم جدا کرد. تماس گرفتم و از دوستان خواهش کردم که اجازه بدهند شهدا، امشب در حسینیه بمانند تا مردم با آنان خلوت کنند. اصرار¬هایم اثر کرد و قرار شد شهدا دو شب در حسینیه بمانند.
سیدمجتبی نزدیک آمد و گفت: «حاجی! میشه من امشب بمونم کنار این شهدا» گفتم: «قدمت به روی چشم!» و آن شب سیدمجتبی برنگشت دزفول و تا صبح کنار تابوت آن دو شهید ماند. خیلی خوشحال بود از اینکه آن شب در حسینیه حضور پیدا کرده و توفیق زیارت و دیدار این شهدا نصیبش شده بود. حال خیلی خوشی داشت. آن شب حس و حال غریب سید را به چشم دیدم. نجوا کردن و درد دل کردنش را و راز و نیازهایش را با آن دو تابوت. تا نزدیکی های صبح کنارشان بود. گاه نماز می¬خواند و گاه زیر لبش حرف هایی را زمزمه می¬کرد. راز و نیازهایی که یقیناً شهدا شنیدند و دعاهایی که به واسطه¬ی آن شهدا اجابت گردید و مگر شهادت سید چیزی جز اجابت دعاهای این همه سال دلدادگی¬اش بود؟!

منبع : کتاب سید زنده است

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن