خاطره
موضوعات داغ

من پای کار بچه های بسیج هستم

روایت شگفت انگیز پیامی که شهید ابوالقاسمی در ایام شیوع ویروس کرونا برای رفقای بسیجی اش فرستاد

 

درب مسجد رسول اعظم شلوغ بود. بچه های مسجد مثل شب های گذشته ،  سیستم تونل ضدعفونی کردن ماشین ها را راه انداخته بودند.

چند نفر با لباس فرم بسیجی و با تابلوهای کوچکی که در دست داشتند، رانندگان را راهنمایی می کردند تا وارد تونل ضدعفونی شوند و ماشین هایی که برای ضد عفونی پشت سر هم صف کشیده بودند هم تعدادشان زیاد بود.

جایی برای پارک ماشین حوالی مسجد نبود و من هم باید برای پیگیری کاری می رفتم مسجد. مجبور شدم ماشینم را حوالی ایستگاه آتش نشانی پارک کنم. پیاده شدم و راه افتادم سمت مسجد که نگاهم افتاد به یکی از بچه های بسیجی که صورتش را با چفیه پوشانده بود و کنار ورودی تونل ضد عفونی ، ماشین هایی را که وارد تونل نمی شدند و قصد عبور از کنار تونل را داشتند، ضد عفونی می کرد.

احساس مسئولیتش به دلم نشست. گفتم بروم و شخصا از او تشکر کنم. نزدیک تر رفتم و صدایم را انداختم توی گلویم و گفتم : «خدا قوت!»

صدایم را شنید و صورتش را برگرداند سمت من. همینطور که با یک دست مشغول ضدعفونی ماشین های عبوری بود، با دست دیگر چفیه را از روی بینی و دهانش به سمت پایین کشید و تشکر کرد. تا چشمم به بخشی از چهره ی او افتاد ناگهان دلم لرزید. اشتباه نمی کردم. لازم نبود مابقی صورتش را ببینم. آن قد و قواره و آن لبخند برایم خیلی آشنا بود. هر کس بجای من هم بود باید تعجب می کرد. «سید مجتبایی»  که بیش از چهار سال پیش شهید شده بود، حالا وسط خیابان بود و همراه مابقی بچه ها، عملیات ضدعفونی ماشین های عبوری را انجام می داد.

باید مطمئن می شدم. تمام حیرت و تعجبم را در طنین صدایم ادغام کردم و پرسیدم: «سید مجتبی ! تویی؟! تو اینجا چیکار می کنی؟!»

صدا همان صدا بود و لبخند همان لبخند. «من پای کار بچه های بسیج هستم»

با طنین صدای سید که هنوز در گوشم می پیچید ، از خواب بیدار شدم: « من پای کار بچه های بسیج هستم » و حقیقتا او هنوز پای کار بچه های بسیج بود. حقیقتاً سید زنده است! زنده تر از زمانی که بین ما بود.

 

راوی: مرتضی ج

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا