خاطره

شب های شهید آباد

روایت شهیدآباد رفتن های شبانه سید مجتبی

 

شب­ ها که با سیدمجتبی می ­رفتیم شهیدآباد، موتور را خاموش می­ کرد و گوشه ­ای می­گذاشت و بعد می­زد به دل تاریکی و لابلای مزارها قدم برمی­داشت. دنبال مزاری بود که شمع یا فانوسی روی آن باشد و یا هر نشانه ­ای که مشخص کند کسی همان روز دفن شده است. آرام می ­نشست کنار مزار و می­ گفت: «محمد! این بنده خدا امشب دفن شده! محتاج به چند آیه قرآن و دعاست. بشین یه زیارت عاشورا و چند صفحه قرآن براش بخونیم. حتماً احتیاج داره!» می ­نشستیم و چند دقیقه­ ای برای آن مرحوم قرآن و زیارت عاشورا می­خواندیم. بعد سید بلند می­شد و می­گفت: «ببین کس دیگه ­ای امروز دفن نشده؟!» اگر قبر جدیدی پیدا می­ کردیم، همین برنامه دوباره تکرار می­شد.

راوی: محمدباقر امین راد (دوست)

منبع : کتاب سید زنده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا