خاطره

سید به پابوسی امام رضا (ع) رفته بود …

لبیک یا امام رضا (ع)

دلش به شدت حال و هوای مشهد کرده بود. بال بال می­زد که فرصتی پیش بیاید و برود به پابوسی امام رضا (ع).

چندین بار به من گفت: «محمد! بیا مرخصی بگیر با ماشین بریم مشهد!» اما این ­بار قرص و محکم در برابرش ایستادم و گفتم: «ببین! این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری­‌ها نیست. تا متأهل نشی، من باهات هیچ جا نمیام!»

خندیدم و گفتم: «مسافرت مجردی دیگه تعطیل. رو من که دیگه حساب نکن.»

مثل همیشه حرفی نزد و فقط خندید.

همه دست به دست هم داده بودیم که وادارش کنیم به زندگی‌اش سر و سامانی بدهد. از پدر و مادر و خواهر و برادرهایش تا من و سایر بچه­‌ها.

هر روز هم حلقه­‌ی محاصره را تنگ و تنگ‌­تر می‌­کردیم. گفتم شاید این تهدید، جواب بدهد و سید تکانی به خودش بدهد برای ازدواج؛ اما باز هم از زیر آن شانه خالی کرد و عزیمت به سوریه و در نهایت شهادتش، تمام رشته‌­هایمان را پنبه کرد.

اما حالا قصه‌­ی عجیبی رقم خورده بود. غیر از اینکه در روز شهادت امام رضا (ع) مراسم تشییع و تدفینش برگزار شد و همین موضوع کم موهبتی نبود، روی کاغذی که کارت و پلاک سید را به خانواده‌­اش تحویل دادند، با خطی زیبا نوشته شده بود: «لبیک یا امام رضا (ع)»

سید اگر چه نتوانست آن روزهای آخر، به پابوسی امام رضا (ع) برود، اما نام و نشان امام رضا (ع)، پس از شهادتش همه جوره خودش را نشان می‌­داد.

سید به پابوسی امام رضا (ع) رفته بود. نه در مشهد، بلکه در آسمان!

روای: محمدباقر امین راد(دوست)

منبع: کتاب «سیده زنده است»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا