خاطره
-
ختم قرآن به نیت سید و شفای پسر پنج ساله
بدنش عین کوره داغ شده بود و تبش پایین نمیآمد. هر ترفندی بلد بودیم، از پاشویه تا داروهای معمول را…
بیشتر بخوانید » -
نگاه به انگشتر سید، آرامم کرد
ارتباط با سید و رفاقت با او دلبستگی عجیبی را برایم به وجود آورده بود. اگر چند روز نمیدیدمش، انگار…
بیشتر بخوانید » -
روزی که گود زورخانه، حوض پر از آب شده بود
باران لحظه به لحظه شدیدتر میشد. همهی فکر و ذهنم زورخانه بود. با آن سقف نیمدارش حتماً حالا گود تبدیل…
بیشتر بخوانید » -
حتی کیک تاریخ مصرف گذشته را هم نخورد!
روزهای آخر تابستان بود و داشتیم خودمان را برای شروع سال تحصیلی جدید دانشگاه آماده میکردیم. باید دستی به سر…
بیشتر بخوانید » -
عمو مجتبی و خوراکیهایش در اردوی راهیان نور
برای اردوی راهیان نور آمده بودیم سمت جنوب و در پادگان شهید زینالدین اسکان داشتیم. خوشحال بودم. با خودم گفتم:…
بیشتر بخوانید » -
این سبک نوحه که میخونی جالب نیست
حراست نماز جمعهی آن هفته، با بچههای حوزه حمزه سیدالشهداء بود و سید هم به عنوان مسئول عملیات حوزه، مسئولیت…
بیشتر بخوانید » -
تو مرد ترک کردن باش، من خودم کمکت میکنم
نیمههای شب با بچههای مسجد قبا مشغول گشتزنی در شهر بودیم که در خیابانهای اطراف بیمارستان یا زهرا(س)، به فردی…
بیشتر بخوانید » -
در پناه قرآن برو؛ خاطرهای تکاندهنده از معجزه کلام شهید سید مجتبی ابوالقاسمی
با صدای زنگ تلفن، نگاهم را دوختم روی صفحهی گوشی و همزمان لبخند نشست روی لبهایم. چه به موقع! با…
بیشتر بخوانید » -
واسطه خیر
چندین بار اتفاق افتاده است که وقتی عصرهای پنجشنبه، کنار مزار سید نشستهایم، افرادی میآیند و شکلات بستهبندی شده و…
بیشتر بخوانید » -
پس تو خبر نداری!
هفتهی دفاع مقدس بود و در پارک رسالت نمایشگاهی برپا کرده بودیم. سرگرم انجام کارها بودم که سیدمجتبی صدایم کرد…
بیشتر بخوانید »