خاطره
موضوعات داغ

نگویید سیدمجتبی حیف بود . . .

پیامی که سید برای اهل زمین فرستاد

 

اوایل شهادت سید، به دلیل اینکه واقعاً یک نیروی ولایی کارآمد و کاربلدِ عملیاتی و فرهنگی را از دست داده بودیم، گه­گاهی در بین صحبت­ هایم با دوستان می­ گفتم: «سیدمجتبی حیف بود!» سید نیروی بی ­بدیلی بود که به واقع می­ توان گفت نمونه و جایگزینی نداشت و ندارد. نیروی همه فن حریف که همیشه پای کار بود و وقتی به یاد جای خالی ­اش می­ افتادم، زیر لب تکرار می­ کردم که «سیدمجتبی حیف بود!» اما اتفاقی رخ داد که بعد از آن هیچ­گاه از این جمله استفاده نکردم.

یکی از بستگان که اصلاً سیدمجتبی را ندیده بود، اما از رفاقت صمیمانه ­ی من و سیدمجتبی باخبر بود، به من مراجعه کرد و گفت که سیدمجتبی را در خواب دیده است و شرح خوابش را چنین برایم روایت کرد:

شبی سیدمجتبی را در خواب دیدم که چهره ­اش گرفته و ناراحت بود. چشمش که به من افتاد گفت: «خیلی ناراحتم از اینکه بعضیا در مورد من می­گن حیف بود! سیدمجتبی حیف بود که رفت! من از این حرفی که بعضیا می­زنن خیلی ناراحتم! دلگیرم! اذیت میشم وقتی اینجوری می­گن!»

گفتم: «خب برادرم! مردم از اینکه شما رو از دست دادن ناراحتن! این از عشق و علاقه ­ایه که به شما داشتن!» اما سید در جوابم گفت: «بیا ببرمت و جایی رو که من دیدم بهت نشون بدم!» سیدمجتبی جلو افتاد و من پشت سرش حرکت کردم تا به یک باغ بزرگ رسیدیم. سید درب باغ را باز کرد. عطر و طراوت باغ، فضا را پُر کرد. باغی که نظیرش را در سرسبزی و زیبایی و خیره کنندگی ندیده بودم. سید نگاهی به من انداخت و گفت: «من این باغ رو دیدم که بی­خیال دنیا شدم و اومدم اینجا. من اینجا رو خودم انتخاب کردم. حالا بعضیا مرتب می­گن سید حیف بود!»

بعد از اینکه این خواب را برای من تعریف کرد، هر کس که از این جمله در خصوص سیدمجتبی استفاده می­کند، به او این خواسته­ و پیام سید را یادآور می­شوم.

 

راوی: محمدباقر امین راد(دوست)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا