خاطره
-
کلاس قرآن سید، زنگ تفریح نداشت!
بعد ازگذراندن دورهی خدمت سربازی، در یک مدرسهی راهنمایی غیرانتفاعی به عنوان معاون مشغول به کار شدم. چند ماهی از…
بیشتر بخوانید » -
برو از مادر شهید مدافع حرم برای پسرت هدیهای بگیر!
خواهری آمد کنار مزار سید مجتبی و شروع کرد برایم به درد دل کردن. میگفت اهل خرمآباد است و دو…
بیشتر بخوانید » -
پایین پای دایی عباس …
مثل خیلی شبهای دیگر که با هم میرفتیم شهیدآباد، آن شب هم گفت: «بیا بریم شهیدآباد!» اما آن شب، شبی…
بیشتر بخوانید » -
سید من یه آرامش عجیب دارم! تو چی؟ تو هم حس منو داری؟
در شهر «العیس» مستقر بودیم که خبر عملیات بین بچهها پیچید. قرار شد غذا بخوریم و راه بیفتیم. در دل…
بیشتر بخوانید » -
سید مجتبی فرماندهی خاص برای گردان بیتالمقدس بود!
وقتی سید را برای فرماندهی گردان بیتالمقدس انتخاب کردند؛ همواره این دغدغه را داشتم که یک نیروی آرام و ساکت…
بیشتر بخوانید » -
تصاویر سید برای همیشه پاک شدند
با دوربین در حال عکاسی و فیلمبرداری بودم. سعیام این بود که لحظه به لحظهی رزمایش بسیجیان را به بهترین…
بیشتر بخوانید » -
سیدمجتبی گفت: «آره! خوش غیرتم؛ اگه خوش غیرت نبودم، تو اینجا نبودی!»
باز هم دلم هوای سید کرده بود. حال دلم را میدانستم. جز به دیدن مزار سیدمجتبی آرام نمیگرفت. به همراه…
بیشتر بخوانید » -
قراره ما سوار ماشین بشیم نه اون سوار ما بشه!
ماشینش را تازه خریده بود. عصر پنجشنبه بود که سوئیچ ماشینش را گرفتم و رفتم شهیدآباد. در راه برگشت، نزدیک…
بیشتر بخوانید » -
همینجوری به دلم افتاد بیارم واسه شما!
در لابلای نوحهها و کتابهایم دنبال شعری برای مراسم فردا میگشتم. قرار بود پیکر پاک و مطهر تعدادی از شهدای…
بیشتر بخوانید » -
وقتی مادر شنید …
شنیده بودم که هر گاه خداوند میخواهد مصیبتی را در تقدیر کسی بنویسد؛ اول تاب و توان و صبر و…
بیشتر بخوانید »