خاطره
-
خاطره: اینم شکار امروز! ببینید چه ماهی بزرگی از آب گرفتم
صدای دایی توی حیاط پیچید که بلند بلند میگفت: «بیاین! یه ماهی بزرگ گرفتم!» با عجله دویدم به سمت حیاط…
بیشتر بخوانید » -
کرامات سید: به پدر و مادرم بگویید اسم من را سید سجاد بگذارند
صدای زنگ در بلند شد. آیفون را برداشتم. صدای ناآشنایی پرسید: «اینجا منزل شهید ابوالقاسمیه؟!» با پردههای تسلیت و تصاویر…
بیشتر بخوانید » -
به مناسبت ماه مبارک رمضان: خاطرهای از افطاری خوردنهای تنهای سیدمجتبی
ماه رمضان بود و سید توی خانهشان تنها بود. چندین بار برای افطار دعوتش کردم، اما نمیپذیرفت. میگفت: «خواهرمم هی…
بیشتر بخوانید » -
ذهنش نسبت به دیگران همیشه مثبت بود
یکی از دوستان در مسیری قرار گرفته بود که سرانجام خوبی برایش نداشت. از این موضوع خیلی ناراحت بودم و…
بیشتر بخوانید » -
سید در فرجه امتحانات، مسجد را کلاس تقویتی و رفع اشکال میکرد
امتحانات پایان ترم شروع شده بود و اسم امتحان هم که با خودش صدجور استرس و نگرانی به همراه دارد.…
بیشتر بخوانید » -
کرامات سید: ماجرای کلید باغی که سیدمجتبی به من نداد
دورهی نوجوانی و جوانی است دیگر. گاهی آدم کمی پایش را کج میگذارد. با این همه شبکههای اجتماعی و اینستاگرام…
بیشتر بخوانید » -
در تمام ایام نوروز کار سیدمجتبی همین بود
در ایام عید نوروز که اکثر پایگاهها برنامهی اردوی نوروزی داشتند و عمدتاً این اردوها در مناطق سرسبز و طبیعت…
بیشتر بخوانید » -
خاطره: حیفه این ایستگاه صلواتی تعطیل بشه
ایستگاه صلواتی را بچههای یکی از مساجد در شهیدآباد راه انداخته بودند و در گرمای طاقت فرسای دزفول، شربت و…
بیشتر بخوانید » -
کرامات سید: شرمندهام که خیلی دیر از غم زینب (س) مُردم
سرانجام پس از مدتها چشم انتظاری، چشمم به جمال سیدمجتبی منور شد. بعد از تحمل آنهمه دلتنگی، بعد از به…
بیشتر بخوانید » -
کرامات سید: سیدمجتبی به همراه حضرت مسیح (ع) وارد مسجد شدند
خواب دیدم که در مسجد امام حسن عسکری(ع) هستیم. در این هنگام سیدمجتبی به همراه یک آقای نورانی وارد مسجد…
بیشتر بخوانید »